اینجا ماهوارهها به زمین پرتاب میشود!
این یک داستان کاملا واقعی است
دیروز ظهر در اینترنت بودم و داشتم در مورد خبر ممنوع شدن استفاده سازمان یافته از کراوات و آرایش غلیظ در بیمارستانهای خصوصی در خبرگزاریها تحقیق میکردم.
گویا دستور دادهاند که در بیمارستانها آقایان نباید آرایش غلیظ بکنند و خانمها هم نباید کراوات بزنند!اما استفاده سازمان یافته از کراوات و آرایش غلیظ، عبارت تازهای در ادبیات انتظامی کشور بود.
شاید منظور آرایش سازمان یافته باشد!
بگذریم . . . در حال خواندن این خبر بودم که خواهر زادهام (علی آقا) دواندوان آمد و گفت: دایی ماهوارهها رو دارن جمع میکنن!یه کوچه مونده تا برسن به ما!
با شنیدن این خبر یک نفس عمیق کشیدم و بلافاصله جلسه مدیریت بحران تشکیل دادیم با رسانهای شدن این خبر در خانه تمام افراد خانواده جلوی تلویزیون جمع شدند تا برای آخرین بار هر چند لحظاتی کوتاه ماهواره ببینند. اشک در چشمان خواهرم حلقه زده بود. لحظات غریبی بود. تشویش. . . . دلهره. . . . . درست عین روزهای بمباران!
به همسایهها خبر دادیم اگر زنگ زدند در را باز نکنند. بعد از چند لحظه ناگهان تصویر ماهواره قطع شد. من به سرعت رفتم بالای پشت بام. خبری از المبیها نبود!
ماموران سختکوش از پشت بام ساختمان نیمه کاره بغلی که در و پیکر نداشت آمده بودند بالای پشت بام ما و المبیها را به طوری که آسیب نبیند برده بودند!!
به سرعت رفتم پایین و از یخچال موز و شربت آلبالو برداشتم و رفتم داخل کوچه. مافوق مامورها وسط کوچه بود. موزها و شربت را تعارف کردم و گفتم: خسته نباشید. هوا گرم است. اینها را برای شما و همکارانتان آوردم. گفت: برای چی؟!
گفتم: شما به ما آسیب زدید ولی بزرگان ما توصیه میکنند، بدرفتاری را با عطوفت و مهربانی جواب دهید. مافوق کمی به موزها نگاه کرد. گویا این داستان را نشنیده بود. با لبخند گفتم: اگر مادر من با سر باز رفته بود روی پشت بام تا رخت پهن کند تکلیف چی بود؟! بعد از چند لحظه موزها را پس داد و گفت: اینا له شده بگیر نمیخوام!
از این به بعد هم فکر رشوه دادن به مامور دولت را از سرت بیرون کن!
(لازم به ذکر است که پاسدار رضا محمدی ادعا کرده بود: در بوشهر مردم از جمع آوری ماهواره خود خوشحال بودند و حتی برخی شهروندان با شربت و شیرینی از ماموران ما پذیرایی می کردند.) |
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر