خاطرات روزهائی که تکرار نخواهد شد.
همانطور که قبلآ به درگیری پیرخیران آشاره کردم که تمام روزدرگیر بودیم توانستیم ضربه سنگینی به سپاه که برای سرکوب ما آمده بود بزنیم.
بعد از بە جا گذاشتن پیرخیران به روستای بلچەسور منطقه کوماسی رفته بیشتر از سیصد نفر بودیم در آنجا سه روز استراحت کرده همچنین در این سه روز واحدی که از لحاظ تحرکی مشکل داشتند آنها را به طرف کمیته مرکزی روانه کردند ، بعد از سه روز ما هم بطرف نشکاش رفتیم ، البته قبل از رسیدن به روستای نشکاش در مکانی مابین بلچەسور بە نشکاش برای استراحت توقف کردە و چون مواد خوارکی نداشتیم رفقای تدارکات در آن نزدیکیها چند راس حیوان از چوپانی خریداری کرده برای مصرف آن روز ، حال نه نانی به همراه داشتیم نه امکانات خورد و خوراک ، دقیق یادم می آید یکی از رفقا به اسم محیه لاویسان که خودش اهل آن منطقه بود برای آوردن نان و نمک به نزدیکترین روستای اطراف فرستادند ، یادم نمی آید کدام روستا بود بهرحال آنروز دلی از عزا در آورده غذای درست حسابی خوردیم چون یادم نمی آید چه وقت گوشت خورده باشیم هر چند که امکانات کم بود ولی در آن دشت و بیابان توانستیم مقداری به شکممان برسیم ، نزدیکیهای غروب بطرف نشکاش حرکت کردیم راه طولانی را طی کرده ساعات ده شب کمتر یا زودتر را نمی دانم چون کمتر کسی از رفقا ساعات داشتند و وقت دقیق را همه نمی دانستیم ، برای استراحت و شام شب هر چند نفر مهمان سفره اهالی روستا شده و قرار شد آن شب آنجا ماندگار شویم بعلت جمعیت زیاد به غیر از مسجد چندین خانه هم برای استراحت تعین شد که هر واحد ( دسته ) در آنجا شب را بروز برساند .
یکی از آن خانها نسیب دسته ما شد شب دیر وقت در یک اطاق چند متری امکانات برای همه نبود مجبورآ طبق معمول اسلحه و جا خشابی بالش زیر سرمان و جامانه لحاف ،چون خسته بودیم خوابمان خوش ولی قبل از هوا روشن شدن از طرف پاسپخش بیدار شدیم گویا رفقائی که در کمین بودند به وسیله بیسم گذارش داده که تعداد ماشین زیادی به سمت نشکاش می آید از ظاهر مشخص بود که ستون نظامی رژیم قصد حمله دارد، سریع همه رفقای پیشمرگ بیدار شدند و از طرف فرماندهان سازماندهی شده و هر واحدی میبایست در جائی مستقر شود ، رفتن بە تپە جای کمین بە دستە ما سپردە شد ، رفقای دستە را آماده کرده خودمان را پیش رفقای کمین رساندیم ، هوا تقریبآ گرگ و میش بود ، رفقای کمین که دو نفر بودند یکی از آنها را بخاطر دارم به اسم ( ا . ب) چون حال در قید حیاط و در سنندج زندگی می کند اسم او را مخفف نوشتم، رفقا با اشاره جاده ماشین رو که ستون را دیده بودند برای ما تشریح کردند ، ما هم در همان تپه که مسلط بود بروی جاده در سه سنگر مستقر شدیم هوا کمی روشنتر شد حال می شد ماشینها و آرایش دشمن را ببینیم در فاصله دور ماشینها و افراد زیادی دور هم جمع بودند ، اسلحەهای ما هم کلاشینکف تا آن مسیر کارائی نداشت، در دسته ما یکی از رفقا حمه دریا اسلحه تیربار قناسه داشت می شد با آن نفرات دور و بر ماشینها را هدف قرار داد ، حمه کار خودش را کرد یک نوار ٢٠٠ فشنگی را خالی کرد دشمن دست پاچه شدند ما آنها را می دیدیم که سوراغ موش برایشان عمارت شده بود ، ولی نا گفته نماند آنها هم در تاریکی استفاده کرده و نیروی زیادی را به طرف تپەای کە ما در آنجا مستقر شده بودیم فرستاده بودند ، رفقائی که در سنگرها مستقر بودیم متوجه آنها شدیم که در حال پیشروی بودند ،از آنها به خوبی استقبال کردیم ، واحد دیگری از رفقای پیشمرگ در کنار جادەای کە بە روستا می آمد با تعداد دیگری از پاسداران و بسیجیها در گیر بودند ،جبه ما جنگ گرم بود می توانم بگویم تقریبآ جنگ دست به یقه چون صدای الله اکبر آنها خیلی نزدیک بود ، تعداد آنها زیاد و ادوات برتر از ما داشتند ، ما هم ایمان و تکنیک در مقابل دشمن ، همیشه سعیمان بر آن بود بدونه هدف شلیک نکنیم تا بتوانیم اگر جنگ به درازا بکشد مهمات لازم را داشته باشیم ، بعد از یک ساعاتی جنگیدن احتیاج به نیروی کمکی داشتیم ، من و رفیق عبه حسن آباد در یک سنگر بودیم رفیقی که بیسیم همراهش بود در سنگر دیگر ،به عبه گفتم در سنگر بماند تا خودم را پیش رفیق بیسیمچی برسانم و در خواست نیروی کمکی و فشنگ کنم ، پیش رفیق ا رفته با فرماندهی تماس گرفتم و از آنها در خواست نیرو رفقای فرماندهی به دلیل اینکه آسیبی به مردم روستای نشکاش نرسد و جنگ جبەای نشود تصمیم به عقب نشینی به طرف کوهای سمت چپ آبادی می کنند و از ما هم خواستند که یواش ، یواش عقب نشینی کنیم ، به رفقائی که در سنگر آنها بودم اعلام عقب نشینی داده شد داشتم به سنگر خود باز می گشتم دیدم رفیق عبه بطرف من می آید از او سئوال کردم چرا سنگر را ترک کردی ؟ گفت کا سعی نزدیکی سنگرمان ور ور می آید ( سر و صدا) هنگام برگشتن به سنگر در فاصله چند قدمی دیدم تعدادی پاسدار و بسیجی در سنگر ما میباشند و دستهایشان را بالا گرفته و شعار الله اکبر سر می دهند آنگاری که کربلا را فتح کردەاند ، شانس ما در این بود اطراف درخت زیادی داشت و آنها هم سرگرم الله اکبر بودند ، اگر آماده بودند حتمن ما را می کشتند ، سریع رگباری به آنها شلیک کرده و در میان درختان خود را عقب کشیدیم و پیش رفقای دیگری که حدودآ ٦٠ الی ٧٠ متری از ما دور بودند رساندیم و همه با هم با آرایش کامل عقب نشینی کردیم ، سربالای زیادی را طی کرده خودمان را پیش دیگر رفقای پیشمرگ رساندیم نود در صد از رفقا عقب نشینی کرده بودیم ، دشمن هم پیشروی نمی کرد فقط از راه دور قله کوهای اطراف را با اسلحه سنگین چون توپ و خمپاره و کاتیوشا می کوبید ، ما هم در مکانهائی که در دید تیر رس نبود خود را استطار کرده بودیم ، مسئله جالبی که حال می خواهم بیش آشاره کنم در این چند مدت که مدام درگیر بودیم با نیروهای رژیم سه نفر همراه ما بودند ناخواسته شریک شب نخوابی ، گرسنگی و درگیریاهای ما بودند آنهم چه کسانی فکر نکنم در زندگیشان گرسنگی و یا خستگی کشیده باشند ، آن سه نفر هم از پولدارهای سنندج برادران راهحق و رعدی از لوازم فروشان ماشین الات سنندج بودند ،جریان آنها هم بدین قرار بود، رفقای تشکیلات شهری پیش آنها میروند و درخواست کمک مالی می کنند و آنها هم در جواب امتناع و حتی وجود کومله را انکار می کنند ، یک شب رفقای تشکیلات شهر میروند و آنها را از خانهایش بیرون کشیده و آنها را به مقرهای کومله میرسانند ، در روزهای اول بیرون آمدنشان کومله از آنها می خواهد کمک مالی به کومله برسانند تا آزاد شوند ، اما آنها همچنان مقاومت می کنند که کمک مالی نکنند از بخت بد آنها مدت زمانی که پیش کومله بودند رژیم جنایتکار اسلامی دست به حمله سرتاسری زده بود و کمتر روزی بود که با جنگ روبرو نشویم ، جنگ ، پیاده روی طولانی ، گرسنگی ، شب نخوابی و خستگی آنها هم همراه ما بودند و در این جنگ نشکاش بود بالاخره قبول کردند در مقابل کمک مالی آزاد شوند .
اصل مطلب را به بیراه کشیدم ، آن روز ما در ارتفاعات روستای نشکاش بودیم بدونه خورد و خوراک دقیق یادم می آید زیر بوتهای گیاه کما می گشتیم دنبال قارچ ، رفیق غلام و دیگر رفقائی که در قید حیاط هستند حتمن آنروز را بخاطر دارند ، من خودم یکی دو عدد قارچ کوچک پیدا کردم و برای گرم کردن آن نمی توانستیم آتش روشن کنیم چون امکان داشت از دود آتش جای ما را کشف کنند این بود که از گیاهان خشک و دودی نداشته باشند برای گرم کردن قارچها استفاده می کردیم .آنروز خوشبختانه زیر آن همه توپ و خمپاره و درگیری هیچ تلفاتی نداشتیم .
غروب آن ذوز کوها را به نیت پریدن به آنطرف جاده سنندج به مریوان ترک کردیم ، حال گرسنه و خسته باید مسیر طولانی را هم طی کرد ، هوا کاملآ تاریک شده بود در دور دست چند نور ضعیف مشاهده میشد چند نفر از رفقا برای آوردن نان و خوراکی به آنجا رفتند بعد از مدت زمانی برگشتن متآسفانه نور آن چراغها مال خانواری بود که آنها هم نان و خوراکی نداشته رفقا هنگام برگشت مقداری کشک همراه خود آورده بودند برای حدود ٣٠٠ نفر پیشمرگ ، نفری یک کشک بیمان رسید من خودم وقتی کشک را به داهان گذاشتم نمی خواستم زیر دندان خردش کنم که زود مزەاش تمام شود مجبور بودم آن را در دهان نگهدارم تا بە مرور زمان صرف شود ، نصفهای شب موفق شدیم و از جاده سنندج ، مریوان گذشته ساعات چهار و پنج صبح بود که به روستای سراو سلیمانه رسیدیم ، هر چند نفری مهمان مردمان دلسوز و زحمتکش سراو سلیمانه شده، خانەای کە من بە آنجا رفتم زن مهماندار تا گفتی چه کنم برای ما کته برنج درست کرد ، بطول عمرم چقدر کته برنج خوردەام لذت و طعم کته آن نصفه شبی را نمی دهد.
یاد باد آن روزگاران
سعید - خلیلی 2021/ 10
برگرفته از صفحه فیسبوک
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر