شوکی در سال ١٣٣٨ در یک خانواده کارگری دیده به جهان گشود ، به خاطر فقر و مشکلات مالی که داشتند وی به ناچار در کلاس دوم دبستان ترک تحصیل میکند و بە صف کودکان کار می پیوندد وی در یک دکان چراغ سازی در سنندج مشغول به کار میشود تا کمکی باشد برای خانوادەاش روزهای سخت و مشقت باری را پشت سر گذاشت وی در سال ١٣٥٧ هنگام قیام مردمی بر علیه نظام سلطنتی همگام با مردم به مبارزه برخاست ، در سال ١٣٥٨ مدت کوتاهی هوادار مفتی زاده و در کنار آنها اسلحه به دست گرفت ولی طولی نکشید که به ماهیت ارتجاعی و ضد انسانی آنها پی برد ، اسلحه را زمین گذاشت و به زندگی عادی خود مشغول شد.
شوکی به واسطه یکی از اقوام از راه دور می شناختم ، او را ندیده بودم ، تا اینکه در آبان ماه یا آذر ماه ١٣٦٠ دقیقآ ماهش را بخاطر ندارم وی برای ملاقات و دیدن پیش ما آمد ، چند روزی که پیش ما بود از برخورد انسانی و سیاسی تشکیلات کومله تحت تآثیر قرار گرفت و داوطلب آن شد که به صف پیشمرگان کومله پیوندد، با معرفی خود به کمیته ناحیه سنندج و تآیید چند نفر از رفقا روانه آموزشگاه کومله شد ، بعد از چند ماه با موفقیت آموزش را پشت سر گذاشت و رسمآ به صف پیشمرگان کومله پیوست ، در آن مدتی که آموزشگاه بود با اشتیاق و اراده زیاد توانسته بود در کنار دیگر آموزشهای سیاسی نظامی خواندن و نوشتن را یاد بگیرد .
بعد از آن ملاقات دیگر او را ندیدم ، شوکی همراه واحدی از رفقای پیشمرگ راهی کمیته مرکزی شد ، البته قبل از رفتن نامەای از طرف او دریافت کردم ، نامه کوتاه و ساده بود اما برای من گرانبها و با محتوا بود ، در نامه به آن اشاره کرده بود خیلی دلش می خواست که او را در لباس پیشمرگ می دیدم و همچنین نوشته بود به امید دیدار بعد از مآموریت.
چند هفتەای از مآموریت آنها نگذشته بود که یک روز هنگام استراحت داخل مقر هیز شورش در روستای تخته تازه چشمهام گرم خواب شده بود ، رفیق مادح اره کش با عجله به سراغم آمد مرا از خواب بیدار کرد وقتی بیدار شدم قلبم به تندی می زد گفت که یک خبر برایت دارم ، بله خبر جانباختن شوکی را بهم داد طپش قلبم دو برابر شد ، نشستم و تمام صحنەهای شوکی جلو چشمم آمد به بیرون مقر رفته در گوشەای نشستم و بە گریە آفتادم تا مقداری سبک شوم.
وقتی صحت خبر را شنیدم آن واحد از رفقا که برای مآموریت به کمیته مرکزی رفته بودند در جاده بانه با نیروهای اشغال گر رژیم جنایتکار اسلامی درگیر می شوند که یکی از رفقا به اسم علی ثباتیان زخمی میشود شوکی برای نجات دادن جان او که به دست دشمن نیافتد به کمک او میرود ولی متآسفانه او هم مورد گلوله دشمن قرار میگیرد و قلب پاکش برای همیشه از طپش می افتد و ما را برای همیشه بجا می گذارد.
پیشمرگ بودن رفیق شوکی خیلی کوتاه بود یعنی به شش ماه طول نکشید ولی در این مدت خیلی کوتاه با صداقت و دلسوزی و فداکاری توانسته بود خود را در میان رفقا محبوب کند ، حال که نزدیک به چهل سال از آن ماجرا می گذرد بارها برای خودم می گویم ای کاش برای یکبار دیگر هم که میشد او را با اسلحه و در لباس پیشمرگ بودن می دیدم.
یاد شوکی و تمامی جانباختگان راه آزادی و سوسیالیزم گرامی باد
5/9/2021 سعید . خلیلی

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر