ایران نیوز

سه‌شنبه، شهریور ۰۷، ۱۴۰۲

هفتم شهریور و فریادهای مادرم

 


٢٩ سال پیش در چنین روزی یعنی هفتم شهریور در منزل یکی از فامیلهای پرشنگ کە در همسایگی خانە پدر و مادرم بود دعوت بودیم, ساعاتهای مابین ١٢:٠٠ الی ١٣:٠٠ بود فریاد گریەهائی بە گوش رسید وقتی خوب توجە کردیم صدای گریە آشنا و از خانە پدرم می آمد با شنیدن آن صدای آشنا, قلبم بە تپش افتاد و با عجلە از طریق پشت بام بە بالکن و خودم را بە خانە رساندم ،مادرم در حال گریە بود و در کنارش رادیو روشن، رادیو صدای انقلاب بود(رادیو کوملە) فورآ متوجە شدم کە خبری شدە از مادرم پرسیدم چە شدە؟ گفت انور شهید شدە، با او گریستم و بە مادرم گفتم گریە کن چون در این لحظە هیچ مرهمی نمی تواند زخم دلت را درمان کند ولی سعی کن با صدای بلند گریە نکن چون خودت میدانی کە خانەهای روبرویمان خانە اطلاعاتیها و جاشهای رژیم میباشد مبادا از شنیدن صدای گریە تو خوشحال شوند. در سنندج و دیگر شهرهای کردستان رسم بر این بود وقتی کسی جان میباخت دیگر خانوادها و همشهریان بخصوص خانوادە جانباختگان با آوردن عکس فرزندان و عزیزان جانباختەاشان در آن خانە جمع میشدند و غم و ناراحتیها را با هم تقسیم میکردند. اولین مادر آمد مادر جانباختگان شاهرخ و شهرام ناظری بود مادرم با دیدن او مقداری آرام گرفت ، خبر بسرعت در شهر پیچیدە بود مردم زیادی از خانوادە جانباختگان و خانوادە پیشمرگان و دیگر دلسوزان شهر سنندج برای ابراز همدردی خودشان را بە خانە پدرم رساندند و عکسهای زیادی از جانباختگان را با خود آوردە بودند و با ابتکار توفیق برادرم و چند رفیق دیگر شعارهائی بە مناسبت یاد بود جانباختگان راە آزادی و سوسیالیزم نوشتە شد و اطراف عکسها تزئین شد. مردم از تمام نقاط شهر و اطراف شهر برای احساس همدردی و همبستگی می آمدند جمعیت بحدی زیاد بود کە دیگر خانەگنجایش نداشت و مجبور بودند کە بیرون خانە انتظار بکشند کە عدەای از خانە خارج شوند و عدە دیگری بە جای آنها بیایند و موقعیت خانە هم طوری قرار گرفتە بود کە مسیر راە اطلاعات یعنی ساواک قدیم و داخل شهر بود، رژیم هم اطلاع کامل داشت ولی بدلیل موج جمعیت جرئت هیچ گونە تعرضی را بە خانە نداشتند این مراسم تا سە روز با جمع زیادی از مردم همیشە قهرمان سنندج و حضور آنها بر گذار شد در چهارمین روز مراسم بود و جمعیت مردم کم شدە بود و رژیم بدلیل کم شدن مردم از فرصت استفادە کرد و بعدظهر خانە را محاصرە و بە داخل خانە ریختند، بغیر از سە نفر کە توانستە بودند فرار کنند بە اضافە مادر بزرگم کە سن و سالش بالا بود او را نیاوردند ولی ماباقی یعنی همە ما را کە بیشتر از ٧٠ نفر بودیم دستگیر کردە و بە اطلاعات انتقالمان دادند در اطلاعات بە دو دستە تقسیممان کردن زنها را جدا بردە بە حیات هوا خوری زندان زنانە و مردها را بە حیاط هوا خوری زندان مردانە چون سلولها و زندان برای این همە جمعیت جائی نداشت و تا شب بازجوئی و تهدید و اذیت نمودند بە زور مجبورمان کردند کە دیگر مراسم را ادامە ندهیم، بعد همگی آزاد شدیم و بە خانە برگشتیم. در ضمن زمانی کە همگی را دستگیر کردند عکسها و شعارهائی کە ازطرف خانوادە جانباختگان آوردە شدە بودند با خودشان بردە بودند و بیشتر اذیت و آزارشان در رابطە با شعارها و عکسها بود کە چە کسی آنها را ا آوردە و یا نوشتە است در این میان بیشتر بە توفیق برادرم مشکوک شدە بودند ولی خوشبختانە مدرکی نداشتند فقط او را تهدید کردند کە آخرین دفعە باشد کە اینجا میبینمیت. لازم بە ذکر است کە بگویم انور برادر کوچک خانوادە بود در هفتم شهریور ١٣٦٤ در تعرض بە پایگاهای رژیم در روستای مامولە و بلچەسور مریوان مورد اثابت گلولە دژخیمان جهل و سرمایە قرار میگیرد بە کاروان جانباختگان راە آزادی و سوسیالیزم میپیوندد و رفقا جنازە را در روستای بلچەسور بە خاک می سپارند، یک روز بعد از آن پاسداران رژیم بە آنجا میروند و برای خالی کردن داغ ضربەای کە خوردە بودند جنازە انور را از خاک بیرون می آورند و قصد داشتند کە جنازە را بە پشت ماشین وصل کنند و آنرا بە شهر ببرند اما با دخالت و مقاومت مردم زحمتکش بلچەسور و مامولە کە جلوشان را سد کردە بودند نقشە شومشان بەهم مبیخورد. با شنیدن این خبر دردهای مادرم، غم از دست دادن انور را چند برابر کردە بود و آبرام توفیق بە مادرم قول داد و گفت بە هر شیوەای باشد جنازە انور را برایت بە سنندج میاورم حتی اگر تنها اسکلتش باشد! ولی متاسفانە بعد از انور خودش هم جان باخت! سە هفتە بعد از جانباختن انور و آن مراسم واحدی کوچکی از پیشمرگان ناحیە کامیاران کە عبارت بودند از رفقا ابراهیم شیروانە،حسین مکتوبی، شمی هدایتی،موسی مارنج و عثمان خلیلی کە در حال ماموریت در منطقە کامیاران بودند از طرف رژیم شناسائی میشوند و رژیم با نیروی نظامی زیادی بە منطقە قصد ضربە زدن و غافل گیر کردن آن رفقا مینماید و از طرف آن رفقا پیغامی بە دست توفیق میرسد و خواستار کمک میشوند توفیق هم بە کمک آنها میرود و با یک طرح و برنامە آن رفقا را از محل خطر دور میکند و آنها را بە کرمانشاە میبرد و آن رفقا را در خانەای در کرمانشاە مخفی میکنند و مدام توفیق در ارتباط با آنها بود یک روزکە بە کرمانشاە برای دیدن آن رفقا میرفت منهم همراهش رفتم و رفقا را آنجا ملاقات نمودیم و شب هنگام بە شهر سنندج برگشتیم، چند روزی از جابجائی آن رفقا نگدشتە بود کە رابط بین رفقا و توفیق بە اسم رمضان دستگیر میشود ولی متآسفانە تاب مقاومت نمی آورد و قول همکاری بە رژیم میدهد، رفقای کرمانشاە با خبر میشوند و پیغام برای توفیق میفرستند کە موظب خود باشد. ولی قبل از رسیدن خبر، توفیق بطرف کرمانشاە بە راە میآفتد و در یک بازدید ما بین کرمانشاە و سنندج توسط رمضان شناسائی و دستگیر میشود او را بە زندان سپاە در کامیاران میبرند و در همان لحظەهای اول او را زیر شدیدترین شکنجەها قرار میدهند برای کشف و شناسائی جای آن رفقا! ولی او با ایمان و تمام توان مقاومت مینماید، هشت روز تمام زیر سخترین شکنجەهائی چون اتوی داغ بر روی بدنش ،خاموش کردن سیگار روی بدنش و انواع و اقسام شکنجەهای دیگر جمهوری اسلامی باز هم مقاومت می نماید‌ ‌هشتمین روز دستگیر شدنش بود کە یکی از بهیارانی کە در بیمارستان ٢٠٠ تختخوابی سنندج بود و توفیق را شناختە بود با خانە پدری تماس میگیرد و بە مادرم اطلاع میدهد کە توفیق در بیمارستان بستری میباشد، مادرم همراە زن توفیق بە بیمارستان میروند در یکی از اطاقهای کە توفیق بستری بودە پاسدار نگهبانی گماشتە بودند وقتی مادرم و زن توفیق بە آنجا میروند کە او را ملاقات کنند با اسرار زیاد فقط بە همسرش اجازە دادە میشود کە پیش او برود و مادرم فقط از دور او را میبیند ٨٠ درصد از بدنش سوختە بود، بدلیل وخامت جسمی او را بە کرمانشاە انتقال میدهند ولی متاسفانە در بیمارستان آنجا بە صف جانباختگان راە آزادی و سوسیالیزم می پیوندد و جنازەاش بە خانوادە تحویل دادە نمی شود و رژیم اسلامی جنازە او را مخفیانە در خاوران کرمانشاە بە خاک میسپارند، بعد از پیگیری جریان سوختنش رژیم میگوید توفیق در سلول خود سوزی کردە بود و این جای سئوال بود کە در سلول زندانهای رژیم چە چیزی می تواند وجود داشتە باشد برای خود سوزی؟ در فاصلە ٣٧ روز پسر کوچک و پسر بزرگ خانوادە بە صف جانباختگان بپیوندند! چە چیزی میتواند مرهمی باشد بر زخم دل و تسکین درد از دست دادن آن عزیزان؟ بخصوص پدر و مادری کە با رنج و مشقت و ............... بچەهایشان را بزرگ کردەاند. یاد تمامی جانباختگان راە آزادی و سوسیالیزم گرامی باد.

سعید خلیلی ٢٠١٤/٨/٢٩
برگرفته از صفحه فیسبوک دوست عزیز

سعید خلیلی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر