ایران نیوز

دوشنبه، مرداد ۳۰، ۱۴۰۲

ماموریت اطراف جاده سنندج دیواندره


 
بهار سال هزار و سیصدو شصت وسی برای ماموریتی به اطراف روستاهای چرنو و ماموخها و منطقه سارال آمده بودیم ، هدف از مآموریت حضور کومله و جمع آوری کمک مالی بود ، نزدیکهای غروب از روستای چرنو به طرف ماموخ کوچک ( ماموخه لیژه) حرکت کردیم ، با وجود نزدیکی پایگاه نیروهای رژیم هوا که تاریک بود به داخل آبادی رفتیم ، به دو دسته سه نفره تقسیم شدیم و به دو خانه رفته برای استراحت و گرفتن مقداری انرژی بعد از صرف شام موقع نماز عیشا بود ، به هدف در خواست کمک مالی به مسجد روستا رفتیم و برای نماز گذارانی که به مسجد آمده بودند حرف زدیم و از آنها تقاضای کمک مالی کردیم ، به دلیل اینکه مردم آمادگی نداشتند فقط چند نفری کمک کردند .

چند روزی که برای آنجام این مآموریت آمده بودیم استراحت خوبی نداشتیم ، تصمیم گرفتیم شب و روز را در آنجا مخفی شده و استراحت کنیم ، روستا چون نزدیک پایگاه بود کمتر مورد شک قرار می گرفت که پیشمرگ آنجا ماندگار شود و خیلی به ندرت هم پیشمرگ آنجا پامی گذاشت می توانم بگویم چند سالی بود که پیشمرگها آنجا نرفته بودند.
با مردم که حرف می زدیم متوجه شدیم که سه نفر از آهالی شورای روستا بودند که یکی از آنها به اسم حاجی امین سخنگو آن دو نفر بود ، حاج آمین دو برادرش از مزدوران محلی (جاش ) بودند به نامهای صالح و نبی که هر دو به درک واصل و به سزای اعمالشان رسیده بودند.
منزل حاجی را شناسائی کردیم و با مردمی کە مارا دیدە و هنوز نزد ما بودند وداع گفتە بە نیت اینکە از آنجا میرویم چندین متر از روستا دور شدیم ، با یک نیم دور روستا و دور از چشم مردم دوباره به داخل روستا برگشته مخفیانه به منزل حاجی امین رفتیم او هم ما را به اطاق پذیرائیشان راهنمائی کرد ، در همان اطاق طاقچه چند طاقچه کوچک به سبک خودشان درست کرده بودن در یکی از طاقچەها قاپ عکس دو نفر مسلح گذاشته بودن با دیدن آن بدونه اینکه به خود بیاوریم از حاجی پرسیدیم که آینها چه کسانی میباشند ؟ او هم در جواب گفت صالح و نبی برادرهایم ! ما هم دیگر سئوال نکردیم او هم هیچی نگفت ، آخر شب بود حاجی منتظر بود که چه وقت از آنجا میرویم به او گفتیم حاجی هیچ کسی نمی داند که ما به روستا برگشتیم و اینجا میباشیم پس می خواهیم امشب و فردا مهمان شما باشیم او خوش آمد گفت برایمان جای خواب حاضر کرد ، به او گفتیم فردا هم خیلی عادی مثل روزهای قبل آمد و رفت خود را آنجام بده ولی موقعی که از خانه بیرون میروید باید اعضای خانوادەات منزل باشند و همگی با هم نمی توانید بیرون بروید ، او هم قبول کرد ، چون ما پیش بینی کردە بودیم اگر تمامی اعضای خانواده از منزل خارج شوند ممکن است ما را لو دهد ولی چون اعضای خانوادەاش در منزل بمانند دیگر همچینی ریسکی نمی کند بخاطر اعضای خانوادەاش، بهر حال آن شبانه روز همه چیز به خوبی پیش رفت ، ناگفته نماند پذیرائی خوبی از ما کردند .
بعد از تاریک شدن هوا و صرف شام از آنها وداع گفته و به طرف روستای ماموخ بزرگ براه آفتادیم بعد از پیمودن چند کیلومتر به روستای ماموخ رسیدیم، به منزل یکی از آشناهای رفیق همراهمان رفته تا نصفهای شب آنجا ماندگار و استراحت کردیم قبل از روشن شدن هوا با برداشتن مقداری نان توشه فردا به یکی از درهای اطراف روستا به راه افتادیم ، نم نم باران بهاری شروع شد یکی از رفقا که خودش اهل ماموخ بود گفت که در درەای همین اطراف اطاقک کوچکی (کەویڵ) هست بە آنجا برویم ما هم برای در آمان ماندن باران قبول کرده به آنجا رفتیم ، اطاقک چه عرض کنم باران از سقف و دیوار داخل میشد فقط گوشه کوچکی باران نمی گرفت خود را در آن گوشه جا دادیم که خیس نه شویم ، هوا که روشن شد باران هم بند آمد ، یواش یواش آفتاب هم سر در آورد روبروی آن اطاقک مقداری سنگ بود که مستقیم آفتاب به آنجا می تابید ، برای گرم کردن خود از اطاقک بیرون آمده خود را به سنگها رساندیم در آنجا جلو نور خورشید خودمان را گرم کرده و توشه را بیرون آورده و یک کمی نان و کره که لای نانها بود خوردیم بعد از آن زمین مقداری خشک شده هر کدام از رفقا جائی برای خود ساز کردیم و قرار شد نوبتی نفری یک ساعات نگهبانی به دهیم ، پست اول نگهبانی همان رفیق ماموخی بود ، خواب بودم که رفیق عبه حسن آباد بالای سرم آمد گفت بیدار شو فلانی نیستش گفتم شاید دستشوئی رفته ؟ در جواب گفت نه خیلی وقته بیدارم ولی از او خبری نیست ، فورآ از جایم پریدم دنبال اسلحەاش را گرفتم ، او اسلحەاش را بە سنگی تکیە دادە بود ، خودش نبود اسلحە را بلند کردم کاغذی را دیدم که همان رفیق نوشته بود رفقا مرا ببخشید من تا این ساعات توانستم پیشمرگایتی را ادامه دهم از این به بعدش را نمی توانم ادامه دهم .
رفقا را بیدار کردم و برای محض اطمینان در همان دره که به سمت کوه سخناخ راهی می شد تا نرسیده به قله سخناخ در میان مقداری سنگ خود را مخفی کرده تا نزدیکیهای غروب ، آن روز یکی از ما کم شد ، از کوه پائین آمده به روستای بازیروا رفتیم بعد از مقداری استراحت و انرژی گرفتن به سمت قال قالی دیواندره براه آفتادیم ولی در بین راه خسته شدە و ناچار در یکی از روستاهای سر راهی به اسم سراب میرزا ماندگار شدیم دو نفر و سه نفری در دو منزل مخفی شدیم ، رفیق همراه من اسمش ابراهیم بود ، بعد از چند ساعات استراحت میزبان برایمان ناهار آورد بعد از صرف ناهار گاومان زائید رفیق همراه ابراهیم گفت کا سعید می خواهم با شما حرف بزنم منم گفتم بفرما در خدمتم ، او هم مثل رفیق روز قبل گفت که دیگر تحمل پیشمرگایتی را ندارم از او سئوال کردم آیا چیزی شده ؟ از دست تشکیلات انتقاد دارید ؟ گفت نه فقط خودم خستەام و نمی توانم ادامە دهم ، بعد از توضیحات زیاد گفتم خودت می دانید دروازه کومله همیشه باز است نه کسی را بزور می آورد و نه کسی را بیرون می کند انتخاب دست خود میباشد حال که تصمیم خودت را گرفتی کسی مانع نمی شود ولی باید پیش ما بمانید تا شب بعد کە هوا تاریک شد می توانید بروی ، اسرار کرد گفتم نه این دیگر نمی شود ،پیش خودم فکر کردم روستاهای اطراف پایگاه دشمن میباشد و ممکن است اتفاقاتی برای ما پیش بیاید ، او را قانع کردم که فردا میتواند از آنجا برود، ابراهیم گفت پول تو راهی هم ندارم که خودم را به شهر برسانم ، می دانست که مقدار پولی که جمع کردیم پیش من میباشد ازم تقاظای کمک کرد ، مقداری تو راهی پول هم به او دادم و هوا که تاریک شد از منازل بیرون آمده و بطرف منطقه قال قالی براه آفتادیم ، رفقای دیگر جلال درودگر ، عبه حسن آباد و حمه دریا سراغ ابراهیم را گرفتند ، منهم جریان را برای آنها توضیح دادم و به راهمان ادامه دادیم بطرف قال قالی و از آنجا هم بطرف کمیته ناحیه در روستای دره گاوان.
رفقائی را که اسم بردم رفقا جلال و عبه جان فدا کرده و حمه دریا (اقبال ) هم توسط حزب خبات کشته شد .
ابراهیم و نعمت هم در شهر سنندج زندگی می کنند و تا جائی که از آنها خبر دارم سر گرم زندگی خودشان میباشند .
یاد رفقا جلال و عبه گرامی باد
🌷🌷🌷
سعید ١٢





هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر