[ ] آوائل زمستان ۱۳٥۹ مقر شهید سعید در روستای سنگ سفید (کووچک چەرموگ) در منطقه سارال بود ، مقر حیاط بزرگی داشت از در ورودی مقر تا اطاق استراحت رفقا چندین متر فاصل داشت ، بیرون از مقر بودم وقتی وارد مقر شدم و بطرف اطاقی که رفقا در آنجا بودند در حال حرکت بودم بین راه یک جوان ناشناخته را دیدم که بر عکس من در حال حرکت بود ، بدونه احوالپرسی از کنار هم رد شدیم وقتی از کنارم رد شد با گوشه چشم او را نگاه کردم دقیقآ او هم به همچنین مرا نگاه کرد ، او بیرون رفت و منهم وارد اطاقی که رفقا در آنجا حضور داشتند وارد شدم ، از رفقا سئوال کردم که این جوان چه کسی بود که از مقر خارج شد ، یادش گرامی رشید قروه (خسرو اردلان) گفت که وی پیشمرگ دمکرات بوده حال می خواهد به صف ما بپیوندد.
[ ] از این خبر خوشحال شدم ، چندین دقیقە گذشت کورش را دیدیم که جورابهایش دستش بود معلوم بود کە رفتە دست و پایش را شستە و باز گشتە ، بر عکس دقایق قبل که از کنارش بیخیال رد شدم ، پیش قدم شدم پیش او رفتە دست دادم و بیش خوش آمد گفتم ، دیگر نمی دانم این حرکت چه تآثیری روی او بگذارد ولی خوشبختانه تآثیرش مثبت بود، بعد از آن حرکت بین کورش و من اینجور نشان می داد که انگاری سالهاست ما همدیگر را می شناسیم ، با وی رفیق صمیمی شدم و در اوقات فراغت با هم حرف می زدیم از خود از خاطرات پیوستن به مبارزه ، و در چه حرکات مبارزاتی داخل شهر شرکت داشته و از اینهم فراتر از زندگی شخصی دوران نوجوانی و شیطنت بازی جلو مدرسه دخترانه و غیره باهم حرف می زدیم خیلی با هم راحت بودیم و به سخنان هم گوش می داده و می خندیدیم.
[ ] مقر ما دیگر سنگ سفید (کووچک چەڕمگ ) نماند ، مقر جدید ما روستای مایندوڵ بود ، درست بخاطر دارم یکی از روزها برای جوله سیاسی در روستای برده سپی بودیم که عصر خبری به دستمان رسید که مادرم و برادر کوچکم آنور برای ملاقات من به روستای مایندول آمده بودند ، آفتاب هم یواش، یواش خودش را آماده می کرد که به پشت کوهها برود و خود را ناپدید کند و مسیر بین روستای برده سپی تا مایندول مقداری طولانی بود ، این مسیر را در آن وقت دیر نمی شد به تنهائی آمد و رفقا هم این آجازه را نمی دادند با مشورت رفقا کورش داوطلب شد همراه من بیاید ، با هم حرکت کردیم و در مسیر راه می گفتیم و می خندیدیم که بعد از چند ساعات به مایندول رسیدیم ، به مقر که رسیدیم خبری از مادر و برادرم نبود سراغشان را که گرفتم گفتن که برای استراحت به خانه یکی از روستائیها رفتەاند ادرس را دادن ، بە کورش گفتم بیا با هم پیش مادرم و برادرم برویم ، کورش گفت نە خودت تنها برو بگذار آنها استراحت کنند ، گفتم با هم برویم لازم نیست که زیاد بمانی ، با هم پیش مادر و برادرم رفتیم ولی کورش زیاد ماندگار نشد یک مقداری کم رو بود.
[ ] یکی از روزهای دیگر خاطره با کورش فصل بهار بود و انواع و اقسام گیاهان سبز شده بودند با هم تصمیم گرفتیم که برویم برای ریواس خوردن از مقر مقداری نمک برداشته بطرف جائی که ریواس زیاد داشت حرکت کردیم، نزدیک غروب بود ما بین روستای قلوزه و مایندول ریواس زیادی داشت مسیر ریواس خوردن زیاد از روستا دور نبود، در حال ریواس خوردن بودیم که در مسیر رودخانه از سمت روستای خاکروزی دو نفر را دیدیم که الاغی جلو آنها در حرکت بود و به صمت ما می آمدند ، ما هم منتظر و آنها را نگاه می کردیم وقتی نزدیک شدند سر راهشان سبز شدیم توجه کردیم یکی از آن دو نفر بهروز شعبانی بود، بدلیل همسایه بودن خواهر بهروز و من ما همدیگر را می شناختیم ، با هم احوالپرسی کردیم گفتم کا بهروز اینجا چکار می کنید؟ گفت که از شهر برایتان خارو بار آوردەام ،از بار الاغ مشخص بود بار زیادی بارش کرده بودند همگی با هم به مقر برگشتیم و کا بهروز بارها را تحویل مسئول تدرکات رفیق رحمت پهلوانی داد ، کا بهروز آن شب مقر ماندگار شد و صاحب الاغ هم که از روستای چرنو آمده بود به روستایشان باز گشت.
[ ] نا گفته نماند یکی از محتویات خارو بار تخمه مرغ بود که فردایش جشن داشتیم رفیق رحمت گفت بروید پونه بچینید که نهار تخمه مرغ و پونه داریم .
[ ] به اصل مطلب بر گردم اواخر بهار لق شهید سعید به لق شهید رحمان ناحیه دیواندره ادغام شد و در سازماندهی جدید من و کورش از هم بریده شدیم و بعد از آن تعدادی از رفقا را به ناحیه سنندج انتقال دادند و دیگر هیچ وقت کورش را ندیدم ، هر چند مدت آشنائی و روابط رفقانه کوتاه ولی احساس می کردم که سالهای سال با او رفیق بودەام.
[ ] کورش هم در دوم شهریور ماه ۱۳٦۳ همره تعداد دیگر از رفقا در ناحیه ثلاث و باوجانی در نزدیکی جوانرود در یک نبرد چندین ساعاته با نیروهای اشغالگر رژیم قلب پاکش از طپش افتاد و به کاروان جانباختگان راه آزادی و سوسیالیزم پیوست.
[ ] یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد
11/1o/2020 سعید خ
برگرفته از صفحه فیسبوک دوست گرامی سیعید خلیلی

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر